آقای جک می خواست در یک شرکت استخدام شود بنابراین خود را آماده کرد و حاضر شد تا به
پرسش های مدیر شرکت پاسخ دهد .
آقای مدیرشرکت ، به جای اینکه مثل نکیر و منکراز آقای جک سین جیم بکند ، یک ورقه کاغذ گذاشت
جلوش و از او خواست تنها به یک سوال پاسخ دهد . سوال این بود :
شما در یک شب بسیار سرد و طوفانی ، در جاده ای خلوت رانندگی می کنید ، ناگهان متوجه می شوید
که سه نفر در ایستگاه اتوبوس ، به انتظار رسیدن اتوبوس ، این پا و آن پا می کنند و در آن باد و باران
و طوفان چشم به راه معجزه ای هستند.یکی ازآن ها پیر زن بیماری است که اگر هر چه زودتر کمکی به
او نشود ممکن است همانجا در ایستگاه اتوبوس غزل خداحافظی را بخواند . دومین نفر، صمیمی ترین و
قدیمی ترین دوست شماست که حتی یک بارشما را از مرگ نجات داده است . و نفر سوم ، دخترخانم
زیبایی است که زن رویایی شماست و شما همواره آرزو داشته اید او را در کنار خود داشته باشید . اگر
اتومبیل شما فقط یک جای خالی داشته باشد ، شمااز میان سه نفرکدامیک را سوار ماشین تان
می کنید ؟ پیرزن بیمار؟ دوست قدیمی ؟ یا آن دخترزیبا را ؟ جوابی که آقای جک به مدیر شرکت داد ،
سبب شد تا از میان دویست متقاضی ، برنده شود و به استخدام شرکت در آید .
راستی می دانید آقای جک چه جوابی داد ؟ اگر شما جای او بودید چه کار می کردید ؟
نويسنده :حدیث نوروزی
تاريخ: جمعه هفدهم دی ۱۳۸۹ ساعت: 8:44