بادبادکها....
بادبادکها.....
تا افق پله به پله،
شب به نرمی گام برداشت
در کنار پله ها،فانوس روشن بود
بادبادکهای بازیگوش دم تکان دادند...
بادبادک رفت بالا
قرقره از غصه لاغر شد!
- بادبادک جان،چه میبینی از آن بالا؟
- در میان جاده ها آیا غباری هست؟
- بر فراز تخته سنگ آیا نشان از نعل اسب تکسواری هست؟
- بادبادک جان،ببین آیا بهاری هست؟؟؟!!
- بادبادک جان،ببین آیا جای پایی سبز خواهد شد؟
- بر سر سفره بغض سنگینی برایم لقمه میگیرد؟
- بادبادک جان،ببین پیک امید آیا روی دوشش کوله باری هست؟
من دلم با خویش میگوید
که آری هست!!!
«مرحوم عمران صلاحی»