semnan electrical engineering
وبلاگ اختصاصی دانشجویان مهندسی برق  89 سمنان
و خدایی  که درین نزدیکیست

و خدایی  که درین نزدیکیست

داخل  پارک  دو نفر  سر روی شانه های  هم دراز کشیده  روی چمنها در حال گپ زدن هستند 

دوبچه گربه  در حال بازی کردن  واز سروکول هم بالا رفتن  یکی  مشکی و دیگری  قهوه ای . گربه ی  مشکی قویتره  و بیشتر گربه قهوه ای رو اذیت میکنه وقتی راند بعدی دعواها  میرسه  اون قهوه ایه  هست  که  دوباره  شروع میکنه با بازی   گربه مشکی به دنبال  گربه  قهوه ای  از محوطه خارج میشه 

اون دونفر  حواسشون به گربه ها هست  و به انها  میخندند درحالی گفتگو میکنند

اولی  :  پیش من نمیای

دومی  چرا میام  حالا  وقت هست

اولی  ازین حرف خیلی  بدم میاد 

دومی  کدوم حرف  ؟

اولی  ازین  که میگی  وقت هستدیگه

دومی  چرا خب وقت هست دیگه 

اولی  بدم میاد دیگه این حرف رو نزن  لطفا  ما  از لحظه بعدمون هم خبر نداریم

دومی  خب چی بگم؟

اولی  اصلا هیچی  نگو  بگو نمیام

دومی  اگه خدا بخواد  خوبه ؟

اولی  اره  امیدوارکننده تره

دومی ولی  ممکنه  خدا نخواد

اولی  اگه اون  نخواد یعنی نمیشه  دیگه  اون به من از تو نزدیکتره  با اینکه من و تو خیلی  به هم نزدیکیم همیشه خدا بین دو نفر  هست  حتی در نزدیکترین  حالتهای زندگی 

دومی  چی میگی  حالت  خوبه؟  (دومی به خاطر  اینکه دوست نداره  راجع به این جور مسائل زیاد حرف بزنه  این حرف رو زد البته اولی  دومی رو خوب میشناسه)

اولی   هیچی بابا  ولش  کن بریم  خونه...

شاید ادامه دارد...




نويسنده :سید قاسم بیننده
تاريخ: یکشنبه بیستم اسفند ۱۳۹۱ ساعت: 21:27

و میتوانی با پرتقال به خدا نزدیک شوی

به نام تک مکانیک قلب های تصادفی

سلام   امیدوارم همتون  خوب خوب باشید

وقتی یک پرتقال را نگاه میکنی  حتی اگر تمام اطلاعات قبلی  خود را کنار بگذاری  به اعجابش پی میبری

و از آن  به آن که باید برسی  میرسی  (چه جمله ای!!)

از رنگ نارنجی که به صورت تعجب آوری زیباست  و دانه های  روی پوست پرتقال  که اگر با سوزنی  آنها را  بفشاری  آبی که  از آنها خارج میشود را خواهی دید.

کافیست خودت را بگذاری  جای اولین کسی که پرتقال دیده  اول آن را بو خواهی کرد و از بوی زیبایش اشتهایت باز شده واز روی  پوست آنرا گاز خواهی زد اما وقتی  طعم ناجور مایع داخل پوست  را متوجه شدی پرتقال بعدی را دیگر گاز نمیزنی.

بلکه سعی میکنی  زودتر  به داخلش برسی  اما چطور؟

با تمام  قدرت پاره اش میکنی و از رنگ نارنجی داخلش  تعجبت بیشتر میشود سعی میکنی داخلش را بخوری .

به راستی  یک پرتقال  از کجا آمده  ؟  چه کسی  این جور  ساختش .

ظاهر هر پرتقال  با پرتقال دیگر  متفاوت است  اگر دید نقاشانه  داشته باشی  به این نیز میرسی

ولی  آیا به این نیز فکر میکنی  که چه اعجاز  و  اعجابی در آن وجود دارد؟

صرف  نظر از تمام اطلاعات  غذایی  آن   تنها  با ظواهر  آن

چرا از یاد برده ایم   پرتقال را ؟پرتقال  یعنی خود  خدا

آنوقت است که دیگر نمیتوانی  پرتقال  را دوست نداشته باشی  چون حس میکنی رابطه  ای در درونت  با پرتقال  و آن  بالایی  برقرار است.  اگر دلت مثل پرتقال  صاف  باشد.

ودرست آنوقت است  که هرچیزی  را که مربوط به پرتقال است دوست خواهی داشت  و از آن لذت میبری  چون رابطه ای در ذهن توست با آنچه فطرتا دوست داری  اگر حتی  به خاطر این مسئله  تمام  زندگیت را نارنجی  کنی  دور از فطرت الهی تو نیست

و میتوانی با پرتقال به خدا نزدیک شوی

گفتم که بدانی  همین




نويسنده :سید قاسم بیننده
تاريخ: دوشنبه چهاردهم اسفند ۱۳۹۱ ساعت: 23:8