semnan electrical engineering
وبلاگ اختصاصی دانشجویان مهندسی برق  89 سمنان
دوران جدیدی برای اندروید: گوگل شرکت موتورولا را خرید...
 

دو روز پیش شرکت گوگل رسما اعلام کرد که قصد خریدن موتورولا را دارد. این یک خرید ۱۲.۵ میلیارد دلاری برای گوگل است. و از آن مهمتر این خبر به این معنی است که گوگل با این کار رسما وارد صنعت سخت افزار می شود.

حالا گوگل یک اکوسیستم انحصاری برای تلفن های اندرویدی اش در اختیار دارد و با این کار می خواهد سیستم عامل اش را بیش از پیش قدرتمند کند.

این خبری خوب برای سهام داران موتورولا هم هست. چرا که این شرکت در سه ماهه گذشته با یک زیان ۵۶ میلیون دلاری مواجه بوده اما حالا می تواند تا حد زیادی از پیشرفت سریع اش اطمینان داشته باشد. از طرف دیگر این یک خبر هشدار دهنده برای دیگر شرکت های سازنده تلفن های اندرویدی مانند سونی اریکسون، اچ تی سی، سامسونگ و ال جی خواهد بود. چرا که تا به حال آنها تلفن های اندرویدی گوگل را تولید می کردند و حالا این شرکت خودش یک سازنده تلفن همراه به حساب می آید.

گوگل گفته که موتورلا را به صورت یک شرکت مجزا اداره خواهد کرد. و البته یکی از دلایل اصلی این خرید امکان توسعه اندروید در مقابل رقابت مایکروسافت و اپل بوده است. مدتی پیش گوگل از اتحاد این دو شرکت برای در دست گرفتن تعداد زیادی «حق اختراع های انحصاری» اظهار نارضایتی کرده بود.

گوگل در یک پست وبلاگ هم اکنون اعلام کرده که توافق این خرید به صورت نهایی درآمده و این شرکت برای خرید سهام موتورولا مبلغ ۱۲.۵ میلیارد دلار به صورت نقد پرداخت می کند.

اندی روبین که پدر اندروید محسوب می شود می گوید: ما انتظار داریم که این کار یک پیشرفت فوق العاده برای اندروید به همراه داشته باشد. هر چند دیدگاه ما نسبت به این سیستم عامل تغییری نکرده است و همچنان به عنوان یک پلتفرم باز به آن نگاه می کنیم. ما همچنان به همکاری مان با دیگر شرکت های سازنده ادامه خواهیم داد.

حالا اندروید یک سازنده سخت افزار انحصاری دارد و از این پس نام موتورولا را زیاد خواهیم شنید. اسمی که طی این سال ها وضعیت مناسبی نداشت، اما حالا ممکن است به یکی از محبوب ترین سازندگان تلفن هوشمند در جهان تبدیل بشود.




نويسنده :سعید نوری پور
تاريخ: چهارشنبه بیست و ششم مرداد ۱۳۹۰ ساعت: 15:51

هرگز فراموش نکــــــــــــــــــن!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
سلام به همه دوستام امیدوارم عباداتتون قبول باشه!!!!!!!!



نويسنده :راحله صفاخواه
تاريخ: دوشنبه بیست و چهارم مرداد ۱۳۹۰ ساعت: 17:59

. . . Facebook outlaws

سلام.یه مطلب جالب به E-mail م فرستاده بودن ، گفتم توی وبلاگ بذارم باشه که وبلاگ از این یکنواختی در بیاد . ممنون از اینکه مطلبم رو نگاه می کنین .

از جمله مشاهیر دنیای مجازی فیس بوک هست که طرفداران بسیاری را جذب کرده و باعث شده افراد

 مختلف به هم نزدیک تر شوند.


اما بعضی ها هستند که ترجیح می دهند از اون خوب استفاده نکنند و خودشان را به دردسر می اندازند.

توی ادامه مطلب چند تا از این مجرم ها رو اوردم...





نويسنده :احسان عارفیان
تاريخ: یکشنبه بیست و سوم مرداد ۱۳۹۰ ساعت: 14:26

اعترافهای خنده دار آدمها

با سلام خدمت همه دوستان

همه ما توی زندگیمون بارها و بارها اشتباهات جالبی میکنیم که گفتنش به دیگران برایمان خیلی زجر آوره . بخاطر همین از اعتراف چنین اشتباهاتی اجتناب میکنیم . چندتا از اعترافات بعضی از مردم رو توی یه سایت دیدم حیفم اومد تو وبلاگ کپی نکنم. من به عنوان اولین اعتراف‌‌ها   اعتراف خودم رو قرار دادم . شما هم اگر اعترافی دارید بنویسید دور هم میخندیم.

اعتراف خودم : وقتی بچه بودم فیلمای بروس لی رو خیلی دوست داشتم . یه روز که یکی از فیلمای بروس لی رو دیدم جو گیر شدم رفتم تو کوچه یکی از بچه های همکلاسیم رو که خونشون تو کوچه ما بود رو صدا زدم . وقتی اومد دم در گرفتم تا میخورد زدمش آخه ازش بدم میومد. هیچی!! نه تنها خانوادهامون با هم در گیر شدن بلکه یه کتک درست حسابی هم از داداش بزرگش و هم از بابام خوردم . از اون به بعد هم خداروشکر نه  کسی رو کتک زدم  نه از کسی کتک خوردم.«دعوا کار بدیه»

اعتراف مردم :

اعتراف ميکنم بچه که بودم  يه بار با آجر زدم تو سر يکي از بچه هاي اقوام , تا ببينم دور سرش از اون ستاره ها و پرنده ها مي چرخه يا نه!!!!!
تازه هي چند بارم پشت سر هم اين کار و کردم , چون هر چي مي زدم اتفاقي نمي افتاد!!!!

اعتراف می کنم یه بار پسر همسایه چهارسالمونو با باباش تو خیابون دیدم گفتم سلام نوید چطوری؟
دیدم بچهه تحویلم نگرفت باباهه خندید
اومدم خونه به مامانم گفتم نوید ماشالا چقد بزرگ شده!
مامان گفت نوید کیه؟
گفتم: پسر آقای ...
گفت اون اسمش پارساست اسم باباش نویده

چند روز پیش دختر خالم گوشیشو خونمون جا گذاشته بود ... بهش اس ام اس(!) زدم گوشیت جا گذاشتی!!!!!!!

بچه بودم از خواب که بیدار میشودم چشمام که قی‌ میکرد از مامانم می‌پرسیدم چرا چشمام صبح که از خواب پا میشم توش آشغاله؟ مامانم که خودش دلیلشو نمیدونست بهم میگفت پسرم چون روزا شیطونی میکنی‌ شبا شیطون میاد پی‌ پی‌ می‌کنه تو چشات منم یک شب تا صبح بیدار موندم تا ببینم شیطون کی‌ میاد پی پی کنه تو چشمام.... اسکل بودم

چند وقت پیش تو حیاط خونه سیگار میکشیدم که صدای باز شدن در حیاط اومد منم حول شدم سیگارو روی گوشیم خاموش کردم (!!) و بدترش اینکه بلافاصله گوشیو پرت کردم تو باغچه و سیگار خاموش موند تو دستم

اعتراف می‌کنم یه روز صبح جمعه بابام اومد بالا سرم منو بیدار کنه که برم نون بخرم منم خوابم سنگین بود ۲ بار صدام کرد بیدار نشدم بار سوم با پاش زد تو پشتم گفت سیا توله سگ پاشو برو نون بگیر منم فکر کردم داداشم هست گفتم *** خودت پاشو برو بگیر.......و من خیلی‌ خجالت کشیدم

اعتراف میکنم دوران راهنمایی روز معلم بود
همه تخم مرغ آورده بودن که توش پر گل بود منم از یه تخم مرغ خام آورده بودم که بزنم بخندیم! این اومد داخل همه سرو صدا کردن و شادی کردن تخم مرغارو میزدن به تخته منم این وسط تخم مرغو زدم به تخته ! ترکید رو تخته پاشید همه جا رو لباس معلمم ریخت ! سریع گفت کی بود ؟!!؟ هیچکی هیچی نگفت با این که میدونستن کار منه خلاصه از ته کلاس 4 5 نفر شلوغو آورد بیرون مثل سگ زدشون ولی نگفتن کار من بود ! چون شاگرد زرنگیم بودم معلمه شک نمیکرد بهم !
وقتی از کلاس اومدیم بیرون تا دو کیلومتر به صورت چهار نعل فرار کردم آخرم سر کوچه گرفتن مث سگ زدنم !

در اقدامی شجاعانه اعتراف می کنم که از درس تنظیم خانواده افتادم . اونم فقط به این خاطر که در جواب سوال احمقانه استادم که بهم گفت مگه این کلاس جای خوابه ؟ خیلی صمیمی و خرم گفتم : بیخیال استاد . کی تا حالا 8 صبح خانوادش تنظیم شده !!!!!! کلاس رفت رو هوا استادم منو انداخت بیرون تا کم نیاورده باشه

اعتراف می کنم معلم دوم دبستانم می گفت املا ها رو خودتون بنویسید که من با دوربین مخفیا می بینم کی به حرفام گوش می ده ...ازون روز کار من شده بود گشتن سوراخ سمبه های خونه و سوال های مشکوک از مامان بابام:امروز کی اومد؟ کی رفت؟ به کودوم وسیله ها دست زد؟
بیشترم به دریچه کولر شک داشتم

اعتراف می‌کنم سر فینال جام جهانی‌ تا لحظه‌ای که اسپانیا گل زد فکر می‌کردم اسپانیا نارنجیه، هلند آبی‌، گل هم که زد کلی‌ لعنت فرستادم به هلند، بعد گل رو صفحه نوشت اسپانیا ۱ - هلند ۰ ، تازه فهمیدم کل بازی داشتم اشتباه فحش میدادم

اعتراف می کنم وقتی داداشم دو ماهش بود رفتم خندون تو آشپزخونه، مامانم گفت نارنگیتو خوردی؟ گفتم آره، تازه به آرشم دادم!
بیچاره مامانم بدو بدو رفت نارنگی رو از حلقش کشید بیرون! :دی

عموم می خواست وام یکی از دوستاشو جور کنه زنگ زد به رییس بانک کلی صحبت کرد باهاش... حرفش که تموم شد اس ام اس داد به رفیقش که دهن رییس بانک رو ****** اشتباهی سند کرد واسه رییس بانکه!!!

یه بار با بچه ها بودیم یکی از دوستام رو بعد مدت ها دیدم و کلی ریش گذاشته بود
:Dبا خنده بهش گفتم : علی این ** بازیا چیه ؟
گفت پدرم فوت کرده
:l گفتم تسلیت میگم

اعتراف می کنم کلاس اول دبستان بودم تحت تاثیر این حرفا که نباید به غریبه آدرس خونتون رو بدید، روز اول به راننده سرویس آدرس اشتباهی دادم و از یه مسیری الکی تا خونه پیاده رفتم و تازه فرداش موقعی که سرویس دنبالم نیومد تازه شاهکارم معلوم شد برای خانواده :دی

اعتراف میکنم چند ماه پیش تو شرکت بودم سر کارام یوهو مدیر عامل از تو اتاق خودش گفت: امیــــــــــــــــــر جووون...بلند گفتم جانم؟ گفت خیلی میخوامـــت....گفتم منم همینطور....گفت پیش ما نمیای؟؟؟؟ گفتم چرا..حمتاً..از پشت میزم بلند شدم برم تو اتاقش..به در اتاقش که رسیدم دیدم داره تلفن حرف میزنه با امیر دوستش
و من از شدت ضایگی دیوارو گاز گرفتم....

اون زمان که از این نوشابه شیشه ای ها بود یه روز خواستم یه شیشه که اضاف اومده بود رو بذارم تو در یخچال دیدم بلنده جا نمیشه. درش آوردم یکمش رو خوردم دوباره گذاشتم، در کمال تعجب دیدم نه، بازم جا نمیشه !!!!




نويسنده :مهدی سیداسماعیلی
تاريخ: سه شنبه یازدهم مرداد ۱۳۹۰ ساعت: 9:25

ماه خدا...
 

گوش كن نجوای آسمان را...گويی بارانی در راه است...

كسی تو را مي خواند...جفا مكن به خود و بی جوابش مگذار...

می توانی آنی باشي كه عاشقانه به زير بارانش مي دود...

و يا آنی باشی كه در كنج دنيا از ترس تر شدن می ماند...

انتخاب با توست...!!!

نگذار كلمات و معاني تو را گم كنند...اين روزها آن كه گرسنه است سير حقيقی است...

و آنكه سير است گرسنه حقيقی...

 

پ ن 1 : بهتون خوش بگذره در ماه خدا...

 




نويسنده :سعید نوری پور
تاريخ: دوشنبه دهم مرداد ۱۳۹۰ ساعت: 10:19

چه تلخ است قصۀ عادت . . .

روزی رسول خدا (صل الله علیه و آله) نشسته بود، عزراییل به زیارت آن حضرت آمد. پیامبر(صل الله علیه و آلهاز او پرسید: ایبرادر! چندین هزار سال است که تو مأمور قبض روح انسان ها هستی، آیا در هنگام جان کندن آنها دلت برای کسی سوخته است؟
عزراییل گفت در این مدت دلم برای دو نفر سوخت:
1- روزی دریایی طوفانی شد و امواج سهمگین آن یک کشتی را در هم شکست همه سر نشینان کشتی غرق شدند، تنها یک زن حامله نجات یافت او سوار بر پاره تخته کشتی شد و امواج ملایم دریا او را به ساحل آورد و در جزیره ای افکند و در همین هنگام فارغ شد و پسری از وی متولد شد، من مأمور شدم که جان آن زن را بگیرم، دلم به حال آن پسر سوخت.
2- هنگامی که شداد بن عاد سالها به ساختن باغ بزرگ و بی نظیر خود پرداخت و همه توان و امکانات و ثروت خود را در ساختن آن صرف کرد و خروارها طلا و جواهرات برای ستونها و سایر زرق و برق آن خرج نمود تا تکمیل نمود. وقتی خواست به دیدن باغ برود همین که خواست از اسب پیاده شود و پای راست از رکاب به زمین نهد، هنوز پای چپش بر رکاب بود که فرمان از سوی خدا آمد که جان او را بگیرم، آن تیره بخت از پشت اسب بین زمین و رکاب اسب گیر کرد و مرد، دلم به حال او سوخت بدین جهت که اوعمری را به امید دیدار باغی که ساخته بود سپری کرد اما هنوز چشمش به باغ نیفتاده بود اسیر مرگ شد.
در این هنگام جبرئیل به محضر پیامبر (صل الله علیه و آلهرسید و گفت ای محمد! خدایت سلام می رساند و می فرماید: به عظمت و جلالم سوگند شداد بن عاد همان کودکی بود که او را از دریای بیکران به لطف خود گرفتیم و از آن جزیره دور افتاده نجاتش دادیم و او را بی مادر تربیت کردیم و به پادشاهی رساندیم، در عین حال کفران نعمت کرد و خود بینی و تکبر نمود و پرچم مخالفت با ما بر افراشت، سر انجام عذاب سخت ما او را فرا گرفت، تا جهانیان بدانند که ما به آدمیان مهلت می دهیم ولی آنها را رها نمی کنیم.
 
 
ساکنان دریا پس از مدتی صدای دریا را نمی شنوند.......




نويسنده :احسان عارفیان
تاريخ: یکشنبه نهم مرداد ۱۳۹۰ ساعت: 10:53

The Hanging Temple - Shanxi Province in China...

بازم سلام

یه سری عکس این بار از چین

از یکی از معابدشونه

قشنگ بود دلم نیومد آپشون نکنم

اگه اشتباه نکنم اینجا رو توی یکی از فیلمای چان دیدم.اسمشم karate kid بود فک کنم.





نويسنده :عرفان مرادزاده
تاريخ: چهارشنبه پنجم مرداد ۱۳۹۰ ساعت: 15:12

حاشیه مسابقات بین المللی فیزیکدانان جوان
سلام

حالتون خوبه؟

توی ادامه مطلب یه سری عکس از مسابقات بسیار جذاب بین المللی فیزیکدانان جوان توی دانشگاه امیرکبیر گذاشتم ببینید.





نويسنده :عرفان مرادزاده
تاريخ: سه شنبه چهارم مرداد ۱۳۹۰ ساعت: 15:53

دلتنگی امروز.....

بادبادکها.... 

بادبادکها.....

تا افق پله به پله،

شب به نرمی گام برداشت

در کنار پله ها،فانوس روشن بود

بادبادکهای بازیگوش دم تکان دادند...

بادبادک رفت بالا

قرقره از غصه لاغر شد!

- بادبادک جان،چه میبینی از آن بالا؟

- در میان جاده ها آیا غباری هست؟

- بر فراز تخته سنگ آیا نشان از نعل اسب تکسواری هست؟

- بادبادک جان،ببین آیا بهاری هست؟؟؟!!

- بادبادک جان،ببین آیا جای پایی سبز خواهد شد؟

- بر سر سفره بغض سنگینی برایم لقمه میگیرد؟

- بادبادک جان،ببین پیک امید آیا روی دوشش کوله باری هست؟

من دلم با خویش میگوید

که آری هست!!!

                                                  

                                                                      «مرحوم عمران صلاحی»

 




نويسنده :فریبا سیف
تاريخ: دوشنبه سوم مرداد ۱۳۹۰ ساعت: 15:11

چرا؟ آخه چرا؟
 

سلام...

امیدوارم حالتون خوب باشه...

متن زیر رو بخونید ...خودتو می فهمید چیه...البته این متن بیشتر جنبه طنز داره اما امیدوارم وقتی خوندید یه خورده فکر کنید ببینید چرا این جوریه؟؟؟

 

 

1-چرا راننده ها زیر بارون دلشون فقط برای زنها می سوزه؟

2-چرا استادها به دخترها بهتر نمره میدن؟

3-چرا بارون میاد، ترافیک میشه؟

4-چرا تو خونه ۴٠متری ال سی دی ۵٢ اینچی میذارن؟

5-چرا به هرکی مسن تره بیشتر اعتماد می کنن؟

6-چرا از در که میخوان رد بشن تعارف میکنن ولی سر تقاطع به هم رحم نمیکنن؟

 

         بقیه توی ادامه مطلبه...برید اونجا ببینید...




نويسنده :سعید نوری پور
تاريخ: دوشنبه سوم مرداد ۱۳۹۰ ساعت: 11:3