semnan electrical engineering
وبلاگ اختصاصی دانشجویان مهندسی برق  89 سمنان
بیاد سهراب

 

 

اهل كاشانم 
روزگارم بد نيست‌. 


تكه ناني دارم ، خرده هوشي‌، سر سوزن ذوقي‌. 
مادري دارم ، بهتر از برگ درخت‌. 
دوستاني ، بهتر از آب روان‌. 

و خدايي كه در اين نزديكي است‌: 
لاي اين شب بوها، پاي آن كاج بلند. 
روي آگاهي آب‌، روي قانون گياه‌. 

من مسلمانم‌. 
قبله ام يك گل سرخ‌. 
جانمازم چشمه‌، مهرم نور. 
دشت سجاده من‌. 
من وضو با تپش پنجره ها مي گيرم‌. 
در نمازم جريان دارد ماه ، جريان دارد طيف‌. 
سنگ از پشت نمازم پيداست‌: 
همه ذرات نمازم متبلور شده است‌. 
من نمازم را وقتي مي خوانم 


كه اذانش را باد ، گفته باشد سر گلدسته سرو. 
من نمازم را پي«تكبيره الاحرام» علف مي خوانم‌، 
پي «قد قامت» موج‌. 

كعبه ام بر لب آب ، 
كعبه ام زير اقاقي هاست‌. 
كعبه ام مثل نسيم ، مي رود باغ به باغ ، مي رود 
شهر به شهر. 

«حجر الاسو د» من روشني باغچه است‌. 

اهل كاشانم‌. 
پيشه ام نقاشي است‌: 
گاه گاهي قفسي مي سازم با رنگ ، مي فروشم به شما 
تا به آواز شقايق كه در آن زنداني است 
دل تنهايي تان تازه شود. 


چه خيالي ، چه خيالي ، ... مي دانم 
پرده ام بي جان است‌. 
خوب مي دانم ، حوض نقاشي من بي ماهي است‌. 

اهل كاشانم 
نسبم شايد برسد 
به گياهي در هند، به سفالينه اي از خاك " سيلك " . 
نسبم شايد، به زني فاحشه در شهر بخارا برسد. 

پدرم پشت دو بار آمدن چلچله ها ، پشت دو برف‌، 
پدرم پشت دو خوابيدن در مهتابي ، 
پدرم پشت زمان ها مرده است‌. 
پدرم وقتي مرد. آسمان آبي بود، 
مادرم بي خبر از خواب پريد، خواهرم زيبا شد. 
پدرم وقتي مرد ، پاسبان ها همه شاعر بودند. 
مرد بقال از من پرسيد : چند من خربزه مي خواهي ؟ 


من از او پرسيدم : دل خوش سيري چند؟ 

پدرم نقاشي مي كرد. 
تار هم مي ساخت‌، تار هم مي زد. 
خط خوبي هم داشت‌. 

باغ ما در طرف سايه دانايي بود. 
باغ ما جاي گره خوردن احساس و گياه‌، 
باغ ما نقطه برخورد نگاه و قفس و آينه بود. 
باغ ما شايد ، قوسي از دايره سبز سعادت بود. 
ميوه كال خدا را آن روز ، مي جويدم در خواب‌. 
آب بي فلسفه مي خوردم‌. 
توت بي دانش مي چيدم‌. 
تا اناري تركي برميداشت‌، دست فواره خواهش مي شد. 
تا چلويي مي خواند، سينه از ذوق شنيدن مي سوخت‌. 
گاه تنهايي‌، صورتش را به پس پنجره مي چسبانيد. 
شوق مي آمد، دست در گردن حس مي انداخت‌. 


فكر ،بازي مي كرد. 
زندگي چيزي بود ، مثل يك بارش عيد، يك چنار پر سار. 
زندگي در آن وقت ، صفي از نور و عروسك بود، 
يك بغل آزادي بود. 
زندگي در آن وقت ، حوض موسيقي بود. 

طفل ، پاورچين پاورچين‌، دور شد كم كم در كوچه 
سنجاقك ها. 
بار خود را بستم ، رفتم از شهر خيالات سبك بيرون 
دلم از غربت سنجاقك پر. 

من به مهماني دنيا رفتم‌: 
من به دشت اندوه‌، 
من به باغ عرفان‌، 
من به ايوان چراغاني دانش رفتم‌. 

.


.

.

 




نويسنده :اکبر صفری راد
تاريخ: چهارشنبه پنجم شهریور ۱۳۹۳ ساعت: 15:30